داستان ارث(قسمت نهم)
مایک
صبح زودبرای ورزش ودویدن ازخواب بیدارمی شد .اما اولین بار است که به
تهران می آید .هیچ جائی را نمی شناسد وبه زبان فارسی هم آشنائی کامل
ندارد.باوجودیکه زودازخواب بیدارشد ترجیح دادکه ازهتل بیرون نرود می دانست
که سارا خسته است .دلش نمی خواست صبح به این زودی اورا ازخواب بیدارکند
.اونزدیک پنجره رفت ومشغول تماشای خیابان شد .خیابان هنوز خلوت بود
.رفتگرها مشغول تمیزکردن بودند .ازدیدن مه ای که روی شیشه ی ساختمانهای
مقابل دیده می شد میشد حدس زد که هوای بیرون سردشده است.کلاه وشال رفتگران
هم ،سردشدن هوارا تائید می کرد .
هرلحظه
به تعدادماشین های که ازخیابان عبور می کردند اضافه میشد . تعدادی رهگذر
هم درایستگاه روبروی هتل برای سوارشدن ،منتظر تاکسی بودند.تعدادآنها هم رفته رفته زیادتر میشد .یک
فروشنده ی دوره گرد با چرخی شبیه یک صندوقچه کنار یکی ازدرخت های
خیابان ایستاد.دیگی را که بخار ازآن بلند میشد ازداخل صندوقچه درآورد وروی
آن گذاشت .دو سه نفررهگذر کناراو منتظر بودند که چیزی ازاوخرید کنند .بنظر
میرسید سوپ میفروشد .او بشقاب هایئ را به ترتیب به دست آن افراد میداد.کمی پائین ترفروشندگان دیگری دیده میشدند که درحال استقرار چرخ هایشان بودند .
مایک قبلا فروشندگان دوره گرد را درچین دیده بود وتصورمیکرد این نوع فروشندگی کنار خیابان لابد درهمه ی کشورهای آسیائی وجود دارد.
چند ماشین پلیس با چراغ های روشن از خیابان عبور میکردند که دراین وقت ازصبح کمی عجیب بنظر می رسید .شاید یک شخصیت سیاسی را به محل کارش اسکورت میکردند.شاید دریکی دوخیابان پائین ترمرکز پلیس قراردارد که اینها برای حضوردرمحل پست هایشان ،باهمدیگر ازآنجا حرکت کرده اند.
مایک قبلا فروشندگان دوره گرد را درچین دیده بود وتصورمیکرد این نوع فروشندگی کنار خیابان لابد درهمه ی کشورهای آسیائی وجود دارد.
چند ماشین پلیس با چراغ های روشن از خیابان عبور میکردند که دراین وقت ازصبح کمی عجیب بنظر می رسید .شاید یک شخصیت سیاسی را به محل کارش اسکورت میکردند.شاید دریکی دوخیابان پائین ترمرکز پلیس قراردارد که اینها برای حضوردرمحل پست هایشان ،باهمدیگر ازآنجا حرکت کرده اند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:59 توسط
|