به هوای پاک نیازدارم .دلم برای دیدن آسمان پرستاره تنگ شده است .چندروزی است آسمان ابری است .هواهم کمی خنک شده است .اما هنوز نسیم صبح لذت بخش است .گاهی اوقات بادهای شدیدی می وزد وگردوغبار زیادی را به هوا پراکنده می کند .برگ های ارغوانی را ازدرخت ها جدا میکند ،می چرخاند وشبیه  قیف بستی  به آسمان بلند میکند .مثل انسانی که  غذای مانده درته کاسه ای را ،باپنجه اش می چرخاند وگرد میکند تاانرابه اندازه ی دهانش کوچک نماید. اما بادبرگ هارا نمی خورد .بادبه برگ ها  حرکت میدهد .برگ هابارنگهای بسیارزیبا درآسمان پراکنده می شوند موج زنان می چرخند وکمی پائین تر دوباره به زمین می نشینندبادنمی خواهد برگ ها ئی که ازدرختان جداشده است بی حرکت روی هم تلنبار شوند او نمی خواهد به این زودی درختان جامه های خودرا بدست اوبسپارند وبخواب روند برای او ردشدن ازلای شاخه های بدون برگ لذت بخش نیست باددوست داردبا بالهایش  آلودگیها را از روی برگ درختان بزداید .اواخربهار وقتی درختان سرسبز می شوندباد درلابلای برگ های درختان نجوای عشق را به گوش انها زمزمه میکند. ازدرختی به درخت دیگربا موج های بلند می لغزد وچون رودخانه ای برروی آنهاجاری می شوددرختان ازاین سو به آن سو موسیقی بادرا بابرگ هایشان می خوانند وازسرزندگی ونشاط لذت می برند

بیخود نیست که باد برگ ها را جمع میکند اومی خواهد باردیگر برگ هارا به درختان برگرداند .تلاش میکند ولی بی ثمر است .عصبانی می شود مشت هایش را محکم برزمین می کوبدو گردوغبارزیادی به هوابرمی خیزد. باخودش می گوید ،چرا باید فصل زندگی درختان درپائیز تمام شود .ازکوتاهی زندگی درخت ها ناراحت است .

هرسال همین موقع ها که درختان تنهایش میگذارند باید ابرها را ازسرزمین های گرم به سرزمین های دور ویخبندان ببرد  .ابرها بازیگوش هستند وگاهی اوقات ازشیطنت آنها خسته میشود آنها مثل درختان نمی توانند دریکجای ثابت بایستاندوهریک بسوئی میروند .دراین مسیر طولانی ،باد همه ی ابرها را جمع کند وآنها را باخود به سرزمین های دور می برد.اوامیدوار است که دربهارسال بعد ، باابرها ئی که آبستن باران هستند ،دوباره به این سرزمین برگردد  .

تاسال بعد سورتمه ی ابرهارا پشت سرخودبه حرکت درمی آورد.بادلتنگی نگاهی به عقب می اندازد

درختان شاخه های خودرا برای خداحافظی تکان می دهند بادازانجا خیلی دورشده است و دیگرآنها را نمیبیندخوشحال است که تنهانیست وحداقل ابرهای بازیگوش  با اوهمراه هستند.بادبا ابرها شهربه شهر وآبادی هارا پشت سر میگذارند .وقتی ازبالای شهری عبورمیکنند مردم  به آسمان نگاه میکنند وآنها را که هرلحظه به شکلی درمی آیند به یکدیگر نشان میدهند .

غرق دررویا ،قطره های باران را که آرام آرام برروی شیشه ی پنجره به پائین می لغزند به تماشا می نشینم صدای بادهمچنان به گوش میرسد .پشته های ابرتیره تر شده اند وبارن شدیدتر شده است وبادباران را به شیشه پنجره می کوبد .

دلم نمی خواهد به جای رهگذرانی باشم که درزیرباران پاییزی یقه ی کت هایشان را محکم چسبیده اندو باقامتی خمیده وقدمهای تند ،سرشان رابه یکطرف چرخانده اند که باران به صورتشان نخورد من دوست دارم اگردرزیر باران قدم میزنم سردی برخوردقطره های باران  را برگونه هایم حس کنم .

باران زندگی است .

بازباران باترانه

باگهرهای فراوان میزندبربام خانه

چقدرزیبا ،دنیائی ازلطافت وپاکی باران رابازبانی ساده وشیرین دراین شعربیادماندنی  بیان میکند .

انسان بدون احساس چگونه خواهدبود؟درروزگارامروز به عمد تلاش میکنیم ازبروزاحساسات خود جلوگیری کنیم وحتی درپاره ای اوقات آنهارا سرکوب میکنیم .وقت پرداختن به احساساتمان رانداریم مابرای بقای خود مجبوریم بهای زیادی برای احساسات درونی قائل نشویم .کارفرمایان علاقمندنیستند کارکنان ،اوقاتی ازساعات کاررا برای بیان عواطف واحساسات درونی صرف ویاتلف کنند .

عوارض عدم بروزبه موقع ،احساس موجب خشم وترس می شود وترس باعث تنهائی وافسردگی است .چقدرخودرا می شناسیم وباخودصادق هستیم ؟